تبليغاتX
.: عکسهای مجلات قدیمی وشعر و ترانه :.
نیما یوشیج
چهارشنبه ششم خرداد 1388
یاد

 یادم ازروزی سیه می آید و جای نموری ؛

در میان جنگل بسیار دوری .

آخر فصل زمستان بود و یکسر هر کجا در زیر باران بود .

مثل اینکه هر چه  کز  کرده به جایی ،

بر نمی آید صدایی .

صف بیاراییده  از هر سو تمشک تیغدار  و دور کرده

جای دنجی را .

 

یاد آن روز صفابخشان !

مثل اینکه کنده بودندم  تن از هر چیز .

من شدم از روی این بام سیه ، سوی آن خلوت گل آویز،

تا گذارم گوشه یی از قلب خود را اندر آنجا ،

تا از آنجا گوشه یی از دلربای خلوت غمناک روزی را

آورم با خود.آه می گویند چون بگذشت روزی ،

بگذرد هر چیز با آن روز .

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی ؛

زان نباید  یاد کردن ،

 خاطر خود را

بی سبب ناشاد کردن .

 

برخلاف یاوه مردم ،

 پیش چشم من و لیکن

نگذرد چیزی بدون سوز ؛

میکشم تصویر آنرا،

یاد من میآید از آن روز !!

Posted by ج .آ @ 12:43 |