
امروز صبح هنگام رفتن به محل کار ، در تاکسی اتفاق جالبی افتاد که بد نیست برایتان تعریف کنم ... در حالی که سوار تاکسی بودم و آقای راننده هم در کمال آرامش!! با سرعت غیر مجاز، در حال گاز دادن تاکسی نسبتا زوار در رفته اش بود ، و گاهی اوقات با رعایت نکردن قوانین رانندگی ، حرکات مخاطره آمیزی از جمله سبقت از سمت راست وعدم رعایت فاصله با خودرو جلویی باعث وحشت سرنشینان می گشت ...داشتم در دل به شانسم لعنت می فرستادم که چرا اول صبح گیر چنین راننده یی افتادم... در گیراین افکار بودم که به یکباره آقای راننده، پا را بر روی ترمز گذاشته و با عجله خودرو را به کنارخیابان رسانده ،سراسیمه از خودرو پیاده و به وسط خیابان رفته و شیی را که ابتدا ندیدم چه بودبرداشت و مجددن سوار شد ، من و دیگر مسافران که در حالت بهت و حیرانی به کارهای او خیره شده بودیم از او پرسیدیم: چه اتفاقی افتاده که پیاده شدید؟ ، او در حالی که یا کریم خسته و ناتوانی را به ما نشان می داد گفت : دیدم این حیوان زبان بسته وسط خیابان افتاده وهر لحظه امکان دارد خودرویی او را زیر بگیرد ، پیاده شدم و برداشمتش تا آسیبی به او نرسد ، سر فرصت آزادش می کنم تا بپرد .
من که دیدم بهترین وقت برای گلایه از او فراهم شده ، ضمن تشکر بابت این اقدام خدا پسندانه اش به او گفتم : آقای محترم چقدر خوب است همین مقدار که برای این پرنده خسته و گرفتار دل می سوزانید ، کمی هم قوانین رانندگی را رعایت می کردید و در شروع این روز دل انگیز، اسباب ترس ونگرانی ما را فراهم نمی کردید ... دیگر مسافران که گویا منتظر این فرصت بودند با من همصدا شده و او را بابت این کم توجه ای به جان مسافران و خودش نکوهش کردند.
آقای راننده که گویا انتظار این حرفها را از جانب ما نداشت،متفکرانه و شرمسار به راه خود ادامه داد، در حالی که با یک دست فرمان را نگه داشته بود و با دست دیگرش مشغول نوازش یا کریم بود.....