
صحبت از حاضر جوابی های اصفهانی ها بود و هر کس مثالی میزد یکی از سپهبد های ارتش که در آن محفل شرکت داشت گفت: اینهم واقعه ایست که به سر من آمده است:
روزی از گردش بازگشته و از اسب پیاده شده به خانه میرفتم ، بر حسب تصادف سربازی که پشت سرم می آمد غیبت کرد، ناگزیر کودکی را که آنجا بود و از لهجه اش معلوم بود اصفهانی ست صدا زدم ،او به جلو آمد گفتم: بچه جان این اسب را نگهدار تا مستخدم من بیاید، مطمین باش که گاز نمی گیرد ... پسرک پرسید: آقا لگد هم نمیزند؟ گفتم: خیر پسرک دوباره پرسید: آقا فرار نمیکند ؟ با بی حوصله گی جواب دادم :نه عزیزم نترس ...
پسرک با قیافه حق به جانبی گفت : قربان این شما هستید که میترسید ، اسبی که نه گاز میگیرد و نه لگد میزند و نه فرار میکند چه احتیاجی به این دارد که کسی افسار آن را نگهدارد ؟ اینرا گفت و دور شد ...