
آپلود رایگان عکس
جدایی
هرگز از برگ نپرسید کسی
کز به خاک افتادن
و جدا ماندن از آن قله سر سبز بلند
دل نومید چه حالی دارد،
یا در آن بستر بیماری گسترده به سرداب خزان
یاد گرمای تن سبز بهاران کردن
چه ملالی دارد.
زرد ،خشکیده ،چروک
دستشان همچو دونان خالی ،
رگ و پی هاشان پوک ،
برگها
مانده مهجور از آن آبی پاک
میسپارند به اوهام زمینی دل را ،
تا مگر دریابند
آخرین منزل را،
لیک هر لحظه ز خود می پرسند :
هان، کدامین باد است
که ز یاران خبری دارد؟
یا کدامین ابر است
که در آفاق پریشانیشان می بارد ؟
هرگز از برگ نپرسید کسی ،
لیک من میدانم
که جدایی چه هراسی دارد .
مهستی بحرینی
می گویند روزی از رنه دکارت فیلسوف معروف (که تا آخر عمرش ازدواج
نکرد) پرسیدند: چرا ازدواج نمی کنی؟
او در پاسخ گفت :چون هیچ زنی را زیبا تر از حقیقت نیافته ام.
بود در استغاثه و ناله
که ای خداوند قادر بیچون
هست چل ساله بهر من افزون
به دگر گونه ام حواله بده
این بگیر و دو بیست ساله بده
عبدالرحمان تویسرکانی