
آپلود رایگان عکسیکی دو روزیه که پاییز داره خودنمایی میکنه و میخواد بگه که دل از تابستون و گرما باید بکنیم و به استقبال زمستون زیبا بریم .دیگه نمیشه پچ و پچ گلهای اطلسی رو شنید و چشمک های نرگس رو دید ، حسرت خوردن آلبا لو و اشتیاق صرف کردن فالوده شیرازی ،قرا رای آب تنی پنج شنبه های جاده چالوس و داشتن یه روز خوب اطراف تنگه واشی ،شب خوابیدن تو چادر کنار سد طالقان ودیدن دره های سر سبز شهرستانک ،رو دلمون میمونه تا سال آینده .البته پاییز که به قول اخوان ثالث "پادشاه فصلهاست " واسه خودش قشنگی های زیادی هم داره . مگه میشه گفت: کدوم فصل خدا خوبه و کدوم بد؟ آخه پاییز با این برگای رنگ و وارنگی که نقاش طبیعت با حوصله نشسته از سبز به ارغوانی و طلایی و...اونا رو تزیین کرده دیدنی نیست ؟ یا اینکه می بینی مردم با لباسای گرم و خوشرنگ پاییزیشون (راسته که میگن پاییز فصل شیک پوشهاست ) یقه بارونی شون تا رو گوشها شون کشیدن و در حالی که قطرات ریز بارون سر و روی اونا رو نوازش میکنه دوان دوان دنبال کاراشون هستن و بعضی هارو هم میبینی که با حوصله سلانه سلانه بدون اینکه عجله ای داشته باشن .قدم زنان زیر بارون پاییزی درحال پیاده روی هستن و با تعجب به رهگذاری عجولی نگاه میکنن که به این سو و اون سو میرن و انگار دارن از خودشون فرار میکنن ، شاید تنها گروهی که از پاییز بدشون میاد، قشر زحمت کش پاکبانان باشن که مجبورن این چن روز پاییز جارو به دست و با حرکات هارمونیک !!!برگای بخت برگشته درختا روبه سمت جوی آب هدایت کنن یا اونا رو بسوزونن .البته این گروه جدا از اون افرادی هستند که با اومدن پاییز دچار افسردگی میشن و غیره ... من با خود فکر میکنم مگه ما چن تا پاییز و چن تا بهار و تابستون و زمستون و تو عمرمون میتونیم ببینیم .پس چه بهتره الان خودمون و دلمون و بسپریم به این پاییز ...و از این همه زیبایی لذت ببریم..
برم موها مو خشک کنم آخه همین چن دقیقه قبل زیر بارون بودم !!!
پیرمرد رو گاهی اوقات شبها وقتی در حال بازگشت از محل کارم به منزل هستم میبینم .خسته و لنگان در حالی که از پل عابر پیاده به آهستگی در حال پایین آمدم است ساک سیاه رنگ مندرسش را با دستان ناتوانش به دشواری روی دوش گرفته و نفس زنان قدم بر می دارد . تا حدودی میشناسمش میدانم که با چند سر عائله ده سالی ست که به تهران مهاجرت کرده .اوایل که تاب و توان کارهای سخت تر را داشت وضعش بد نبود ولی کهولت سن و مشکلات زندگی باعث شد که اکنون به شغل!!چای فروشی در حوالی یکی از میاد ین کلان شهر تهران روی بیاورد.
هر بار که او را میبینم و خسته نباشیدی میگویم و جویای احوالاتش میشوم با طمانینه اول نفسی تازه میکند و سپس در حالی که سعی میکند به عصای نقش برجسته فرسوده اش تکیه کند میگوید :شکر پسرم خدا رو شکر ...میپرسم :پدر چرا با این حال و روزت هر روز اینهمه مسافت را طی میکنی و سر کار میروی ؟ و او همچنان که میخندد میگوید :مرد یعنی کار! من اگه کار نکنم میمیرم. جدا از اینکه درآمد جزیی نصیبم میشه که کفاف زندگی مون را میده باعث حرکت من و امید به زندگی در من میشه. والا تا حالا از دست و پا افتاده بودم .و هفت تا کفن پوسونده بودم .
بعد از این گفته ها که من را سخت به فکر فرو برده بود داشتم با خودم فکر میکردم که آیا منهم اگر به سن و سال این پیرمرد برسم میتوانم مثل او به زندگی نگاه میکنم یا نه ؟
به او گفتم :پدر جان مشکلی نداری ؟ و او انگار بخواهد آرزوی بزرگی را برایم بگوید بعد از مکثی کوتاه میگوید: فقط ای کاش به جای این پل شهرداری پلکان برقی میذاشت تا هر روز مجبور نباشم هفتاد و شش تا پله رو بالا پایین کنم فقط همین !!!
سوار خسته من ای سوار گرد آلود
چگونه میرسی آخر به شهر آهن و دود
چه انتظار غریبی ست انتظار طلوع
در این شب این شب قطبی شب غبار آلود
در انتظار تو چشمم به راه مانده سپید
به پیش پای تو گسترده راه قیر اندود
هزار سال شب آمد هزار سال سحر
در آسمان ندرخشید اختر موعود
تو موج نوری و از عمق آب آمده ای
که خون سبز تو روییده در کرانه ی رود
قبای سبز بیفکن ز دوش میدانم
بروی شانه ی تو مانده زخمهای کبود
بیا که گرد غم از سینه پاک خواهد شد
کنون که گریه توان کرد با تمام وجود
بیا و باز بکش بادبان زورق صبح
که بی تو کس نتواند دری به روز گشود
کنون که راز شکستن طلسم سینه ی تست
سکوت تلخ مرا بشکن ای طنین سرود....
شاعر:-------