تبليغاتX
عکسهای مجلات قدیمی وشعر و ترانه

شوخی در محافل جدی 19

در زمان سردار فاتح بختیاری ،حاکم یزد، رندی به حاکم پیشنهاد داد ،که چهارپاداران بر خلاف عدل و انصاف، بار الاغ و قاطر و اسب را تا می توانند زیاد می کنند تا بیشتر بار به شهر آورده و بفروشند. در نتیجه به چهار پایان ظلم بیحد می شود. حاکم که مردی علاقمند به حیوانات بود از این حرف متاثر شد ،وی را مامور ساخت در جلوی دروازه ها نظارت کنند هیچ کس بار اضافه بر آنان نکنند . آن رند به این منظور به دروازه ها مراجعه کرده و به هر بار الاغ و.. می رسید به این بهانه که بار سنگین و غیر قابل تحمل بر حیوان زده شده ، مقداری از روی بار برمی داشت تا سبک شود . بدین طریق همه روزه مقادیر زیادی سبزی و صیفی جات برایش باقی می ماند. آنها که نمی خواستند بارشان کسر شود، ناگزیر مبلغی پول به او می پرداختند، و برای جبران این رشوه مقدار بیشتری، بار چهار پایان می کردند . تا در صورت برداشتن بار توسط مفتش حاکم ، لااقل به اندازه سابق بار روی حیوان باقی بماند...

روزی شاعری طی چند بیت شعر به حاکم وقت ،از طرف الاغها و قاطرها نوشت ، بدین مضمون :

ای که گشتی سخت پشتیبان ما

لااقل محظور ما را حس کنید

خواهشی داریم از آن خرپسند

با خران شهر خود مجلس کنید

ما خران با بار سابق خوشتریم

العیاذالله اگر فس فس کنید

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید!

می گویند حاکم پس از خواندن شکایت الاغها ، دستو داد بازرسی از بار الاغها را بردارند.

  

+ نوشته شده توسط ج .آ در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 14:18 |
dizan

+ نوشته شده توسط ج .آ در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 17:6 |

شوخی در محافل جدی 18

در سال 1313قمری موقعی که مظفرالدین شاه ولیعهد در تبریز بود ،روزی تلگرافی ازطرف وی به اتابک صدراعظم مخابره میشود، به این مضمون" چون وضع نان در تبریز خوب نیست، مردم اجتماع کرده و مرا از شهر بیرون کرده اند. فعلا در قصر سلطنتی باباغی خارج از شهر می باشم مراتب را به عرض انور ملوکانه برسانید و کسب تکلیف نمایید تا بدانم وضع من چه خواهد شد . آیادر تبریز بمانم یا به تهران حرکت کنم ". 

امضا ولیعهد

اتفاقا روزی که تلگراف رسیده بود ، ناصرالدین شاه پنجاهمین سال سلطنت خود را جشن می گرفت و اتابک اعظم تصمیم گرفت در پایان جشن، این تلگراف را به او نشان بدهد تا اوقاتش هنگام جشن تلخ نشود، بر حسب تصادف ناصرالدین شاه به شاه عبدالعظیم رفت و در آنجا کشته شد . اتابک بلافاصله در جواب تلگراف ولیعهد چنین مخابره کرد "اعلیحضرتا اگر تبریزی ها قدر ذات اقدس را نمی شناسند ، تهرانی ها منتظر قدوم مبارکند بمناسبت حادثه شاه فقید به تهران عزیمت فرمایید ". اتابک اعظم

همین موقع بود که مظفرالدین شاه از تبریزی ها قهر کرد و به تهران آمد.                                                                  

  

+ نوشته شده توسط ج .آ در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 13:43 |

 

+ نوشته شده توسط ج .آ در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 13:40 |
شوخی در محافل جدی 17

در دویست سال اخیر غالبا تفویض مشاغل و مناصب دولتی روی خصوصیات و اغراض خاصی بوده است . از آن جمله " وزیر نظام" حاکم تهران بنایی بیسواد بود ، وی دختری داشت بسیار زیبا که کامران میرزا پسر ناصر الدین شاه او را به همسری انتخاب کرد ، البته شغل یک چنین پدر زنی ممکن نبود بنایی باشد ، به همین لحاظ ترقی کرد تا به وزارت رسید ، میگویند روزی وزیر نظام که همیشه قلمدانی را باز کرده و برای ادعای فضل در جلوی خود می گذاشت تا با سواد جلوه کند ، با مخاطب خود بر سر یک موضوع سخت بر آشفت، وی ناگهان قلمدان را برداشته و در کمال عصبانیت گفت : مردیکه پدر سوخته ، میخواهی با این تیشه توی سرت بزنم ؟!!

+ نوشته شده توسط ج .آ در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 0:3 |
 
+ نوشته شده توسط ج .آ در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 10:6 |

+ نوشته شده توسط ج .آ در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 21:6 |

+ نوشته شده توسط ج .آ در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 10:39 |
 شوخی در محافل جدی 16

 روزی که زندان قصر ساخته شد، رضا شاه که همراهش رییس شهر بانی وقت سرتیپ درگاهی  و وزیر دربار تیمور تاش و سایر رجال بودند ، برای بازدید و افتتاح به آنجا رفت ، همینکه رضا شاه وارد اطاقهای زندان شد ملاحضه کرد که تختخوابهای آهنی و ملافه های سفید و بالش  و تشک نرم در اطاق های تمیز گذارده اند. رضا شاه از تماشای این منظره عصبانی شد ، در حالی که اشاره به ملافه ها میکرد گفت :

پدر سوخته ها این ملافه های سفید چیست ؟ مگر اینجا خانه رجال و اشراف است که اینطور تمیز و با ملافه و تختخواب فنری مبله کرده اید ؟

تیمور تاش که از زندانهای اروپایی سابقه دیدن  داشت ، به شوخی عرض کرد : قربان آخر آیا ممکن نیست رجال ما گذرشان به این اطاقها بیفتد ؟... رضا شاه نگاهی به تیمور تاش کرده و سر را به علامت تصدیق تکان داد و گفت : اینهم حرفی ست ؛برحسب تصادف روزگار ، سه روز بعد درگاهی  و پانزده روز بعد تیمورتاش از آن تختخوابهای فنری استفاده کردند!!...

+ نوشته شده توسط ج .آ در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 14:9 |
+ نوشته شده توسط ج .آ در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 20:21 |
به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری، شعر طنز زیر را خدمت دوستان عزیزعرضه می دارم،خود واقفم به اینکه نتوانستم حق مطلب را به خوبی ادا کنم ، ولی خواستم از آنچه در ذهنم میگذرد ُدیگر عزیزان را مطلع کنم ، شاید مقبول سلیقه دوستان گرامی قرار گیرد.

کماکان مرا از نظرات ارزشمندتان محروم نسازید، سپاسگزارم...

  

... یکی گوید که سهم نفت را من

دهم فی الفور و آنی دست مردم

همین مردم که می دانند فرق

میان خوشه جو را ز گندم !

 

...یکی از گرد ره تازه رسیده

ولیکن گشته محبوب جوانان

به رنگ سبزاو دارد ارادت

همی خواهد  کند ، میهن ، گلستان

 

دگر کاندید ما در دوره ی  صلح...

به کار مصلحت بودست فعال

شعارش اتحاد بین اقوام

به سایه دولتش، بنشسته چون دال*

 

جناب پرزیدنت فعلی اما

بود دیگر رقیب این همآورد

که با دیدار استانی همیشه

خریده رای خود را از زن و مرد!

 

 تمام این عزیزان خواستارند

که وضع مملکت بهبود یابد

به روز بیست ودوم ، رای مردم

کند تعیین ،چه کس خوب است یا بد!

 

 دال : عقاب

+ نوشته شده توسط ج .آ در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 11:50 |
شوخی در محافل جدی 15

عسگر آقای طالقانی، از کارپرداز های املاک احمد شاه بود ، وی مردی اصفهانی و فوق العاده زیرک بود ، روزی  وی با خود اندیشید، وقتی احضار میشود دکمه های لباس، از جمله شلوار خود را باز بگذارد، به این عذر که آنقدر گرفتار است که حتی فرصت بستن دکمه های نقاط حساس بدن را ندارد.

طبق معمول احمد شاه وقتی او را خواست ، نگاهی به سر تا پای او افکند ، سپس اخمها را در هم کرد ، در حالی که لگدی به شکم عسگر آقا میزد گفت : مردیکه پدر سوخته  برو تکمه یقه ات را ببند، من از تو اصفهانی ترم.!!

+ نوشته شده توسط ج .آ در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 18:45 |
دیروز در خبرها دیدیم و شنیدیم که، شرکت جنرال موتورز، یکی از بزرگترین تولید کنندگان خودرو در امریکا و جهان با اعلام رسمی ورشکستگی ، پازل بحران اقتصادی در امریکا را تکمیل کرد .

دیشب در بخش خبری فارسی تلویزیون بی بی سی با اعلام این خبر، از اقدام گروهی از شهروندان امریکایی گزارشی پخش شد که  با حضور در کلیسا های محل سکونت خود دست به دعا برداشته وبرای حل این مشکل از خداوند طلب گشایش می کردند.

غرض از بیان این مطلب، واکنش جالب شهروندان امریکایی ، با این رویداد مهم و تلخ، در این برهه از زندگی شان است .

به نظر من این اقدام آنان، بازتاب درستی از  فرهنگ و شکل پذیری مطلوب  آنان، از زندگی پیرامون شان به ذهن متبادر می کند .به صورتی که حتی ورشکستگی کارخانه یی که حتی برای بعضی از این افراد هیچگونه بهره ی مادی نداشت ، ولی پایگاه و نماد از اقتدار ملی وسر چشمه صنعت و سر بلندی  آنان در دنیا به شمار می رفت، باعث شده تا این افراد گرد هم آمده و اظهار همدردی کنند. اگر باریک بینانه با این قضیه طرف شویم، به نکته جالبی می رسیم که به ما می گوید : مردمان همین کشوری که متاسفانه در  جامعه ما، به مهد ماشینیسم و مادی گرایی شهره شده اند ،  در برهه یی از زمان فارغ از ضعیف و غنی بودن و به دور از حب و بغض ، جهت گذر از بحران   و مشکلات در گیر آن، هر یک به نوعی سعی در تلطیف فضای تیره آن دارند.

  حال با مقایسه این واکنش-  به زعم من،مثال زدنی آنان - با کشور و مردم خودمان به سادگی میتوان به  فاصله زیاد  فرهنگی و اجتماعی و.. .ما و آنها  پی برد.

هر چند ما ایرانی ها در مواقعی مثل خشکسالی و بیماری های صعب العلاج و... دست به دامن دعا و یاری جستن از خداوند قادر و توانا می شویم ،اما چقدر خوب بود که در جامعه ای زندگی می کردیم که همه مردم ، علیرغم اعتقاد قلبی به معنویات،  به این جنبه از امور هم توجه نشان می دادند که، ورشکستگی و انحلال پی در پی کارخانه وها و کار گاههای کشورمان که طی یکی دو سال اخیر روند رو به رشدی داشته  می تواند پایه های زندگی امروزمان را متزلزل سازد،- که متاسفانه ساخته –...

و خود را شریک درد و رنج آن کارگری بدانیم که ماه ها ست  حقوق نگرفته و شرمنده  ی خانواده اش شده است. در اینجا باید متاسفانه به این موضوع اشاره کرد که شفاف نبودن مسوولان با مردم و اظهار خوشبینانه وضع خوب!! اقتصادی کشور، از طرف  رسانه ها ، خود باعث ایجاد حس با ثبات بودن وضع تولید و صنعت را در افکار عمومی القا می کند ، که به راستی اینچنین نیست .

همدردی با مردم گرفتار و دردمند، مصداق همان بیت معروف "بنی آدم اعضای یکدیگرند .... " است که ما ایرانی  ها خود،  پدید آورنده آن هستیم، ولی متاسفانه در خیلی از موارد به آن  توجه نکرده و فقط در حد شعار از کنار آن میگذریم .

 

+ نوشته شده توسط ج .آ در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 15:56 |
+ نوشته شده توسط ج .آ در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 14:53 |
شورانگیز طباطبایی

+ نوشته شده توسط ج .آ در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 14:43 |
 ناریان
+ نوشته شده توسط ج .آ در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 17:0 |
یاد

 یادم ازروزی سیه می آید و جای نموری ؛

در میان جنگل بسیار دوری .

آخر فصل زمستان بود و یکسر هر کجا در زیر باران بود .

مثل اینکه هر چه  کز  کرده به جایی ،

بر نمی آید صدایی .

صف بیاراییده  از هر سو تمشک تیغدار  و دور کرده

جای دنجی را .

 

یاد آن روز صفابخشان !

مثل اینکه کنده بودندم  تن از هر چیز .

من شدم از روی این بام سیه ، سوی آن خلوت گل آویز،

تا گذارم گوشه یی از قلب خود را اندر آنجا ،

تا از آنجا گوشه یی از دلربای خلوت غمناک روزی را

آورم با خود.آه می گویند چون بگذشت روزی ،

بگذرد هر چیز با آن روز .

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی ؛

زان نباید  یاد کردن ،

 خاطر خود را

بی سبب ناشاد کردن .

 

برخلاف یاوه مردم ،

 پیش چشم من و لیکن

نگذرد چیزی بدون سوز ؛

میکشم تصویر آنرا،

یاد من میآید از آن روز !!

+ نوشته شده توسط ج .آ در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:43 |
بدون  شرح

 احمد شاملو که من برای اصلاح شعر او حتی مصرع هایی را ساخته و در شعر او جا دادم ، نامرد کسی بود که هر دفعه با من تماس پیدا کرد ، برای اشغال وقت من و ضایع کردن وقت من بود .

 یادداشتهای روزانه نیما یوشیج (انتشارات مروارید 1387 )

... نیما قید احمقانه ی "تساوی طولی مصراع ها " را از هم گسیخت ، و هارمونی و تاثیر فونتیک کلمات را برای شعر کافی دانست ..... اجبار قافیه پردازی و  "شیر و پنیر  زیر هم نوشتن و برای هر یک جمله یی ساختن " را از فهرست  " هنرهای شاعرانه " قلم کشید... در شعر خود کلمات را با روح شعر ، و روح شعر را با وزن آن ، و  وزن را با موزیک طبیعی و هنر دکلاماسیون تطبیق کرد و آنرا پایه و اساس قرار داد.

 احمد شاملو ( مقدمه افسانه نیما – چاپ علی اکبر علمی 1329 )

+ نوشته شده توسط ج .آ در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 17:56 |

+ نوشته شده توسط ج .آ در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 13:16 |

امروز صبح هنگام رفتن به محل کار ، در تاکسی اتفاق جالبی افتاد که بد نیست برایتان تعریف کنم ... در حالی که سوار تاکسی بودم و آقای راننده هم در کمال آرامش!! با سرعت  غیر مجاز، در حال گاز دادن تاکسی نسبتا زوار در رفته اش بود ، و گاهی اوقات با رعایت نکردن  قوانین رانندگی ، حرکات مخاطره آمیزی از جمله سبقت از سمت راست وعدم رعایت فاصله با خودرو جلویی باعث وحشت سرنشینان می گشت ...داشتم  در دل به شانسم لعنت می فرستادم که چرا اول صبح گیر چنین راننده یی افتادم... در گیراین افکار بودم که  به یکباره آقای راننده، پا را بر روی ترمز گذاشته و با عجله خودرو را به کنارخیابان رسانده ،سراسیمه  از خودرو پیاده و به وسط خیابان رفته و شیی را که ابتدا ندیدم چه بودبرداشت و مجددن سوار شد ، من و دیگر مسافران که در حالت بهت و حیرانی  به کارهای او خیره شده بودیم از او پرسیدیم: چه اتفاقی افتاده که پیاده شدید؟ ، او در حالی که یا کریم خسته و ناتوانی را به ما نشان می داد گفت : دیدم این حیوان زبان بسته وسط خیابان افتاده وهر لحظه امکان دارد خودرویی او را زیر بگیرد ، پیاده شدم و برداشمتش  تا آسیبی به او نرسد ، سر فرصت آزادش می کنم تا بپرد .

من که دیدم بهترین وقت برای گلایه از او فراهم شده ، ضمن تشکر بابت این اقدام خدا پسندانه اش  به او گفتم : آقای محترم چقدر خوب است همین مقدار که برای این پرنده خسته و گرفتار دل می سوزانید ، کمی هم قوانین رانندگی را رعایت می کردید و در شروع این روز دل انگیز، اسباب ترس ونگرانی ما را فراهم نمی کردید  ... دیگر مسافران که گویا منتظر این فرصت بودند با من همصدا شده و او را بابت این کم توجه ای به جان مسافران و خودش نکوهش کردند.

آقای راننده که گویا انتظار این حرفها را  از جانب ما نداشت،متفکرانه  و شرمسار به راه خود ادامه داد، در حالی که با یک دست فرمان را نگه داشته بود و با دست دیگرش  مشغول نوازش یا کریم بود.....

+ نوشته شده توسط ج .آ در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:26 |

شوخی در محافل جدی 14

در ایامی که حکیم الملک نخست وزیرایران  بود، روزی رییس یکی از انجمنهای محلی تهران تقاضایی داشت ،وی نزد حکیم الملک رفته و ضمن اظهار تقاضا گفت :اینجانب رییس انجمنی هستم که دو هزار عضو صمیمی و پر وپا قرص دارد ...

حکیم الملک پرسید :چه فرمودید ؟ وی دوباره جمله اش را تکرار کرد ...

حکیم الملک  چون این سخن را شنید از جای خود بلند شد و اشاره به آن شخص کرد و گفت:

خواهشمندم بفرمایید جای من بنشینید . آن شخص خودش را جمع کرده ، گفت : اختیار دارید جناب نخست وزیر ، بنده از این فضولی ها نمیکنم ، حکیم الملک گفت : نه آقا جان ، ما چهار نفر بودیم مملکت را گرفتیم ، شما که دو هزار نفر هستید دنیا را می توانید بگیرید !!

+ نوشته شده توسط ج .آ در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:22 |

چند روز پیش برای مطرح کردن  پاره ای از مشکلات محلی همراه با چند تن ازدوستان  کسبه به شورای شهرمان مراجعه کردیم، بعد از دقایقی که در انتظارورود رییس شورا گذشت،ایشان با رویی گشاده در حالی که ما را دعوت به نشستن می کرد از ما خواست که مشکلمان را مطرح کنیم ، پس از طرح خواسته هامان و گفتن اینکه ،ای کاش شما و دیگراعضای شورا  به قولها و وعده های قبل از انتخاب شدن عمل میکردید و اینگونه شهروندان را درگیر مسایلی که جزو وظایف خودتان است نمی کردید  ....

مسوول مربوطه در حالی که سراپا گوش بود و در حال بالا پایین کردن دانه های تسبیحش به نقطه نامعلومی چشم دوخته بود ،بعد از اتمام سخنان  ما با حالت مستا صل و خجا لت زده ای ( که قبل از این در ایشان سراغ نداشتیم ) گفت : والله  قبل از رای گیری من برای خوش خدمتی قولهایی دادم تا بتوانم رای لازم رابه دست  بیاورم و اکنون که  خود درگیر مسایل کاری وبوروکراسی اداری شدم متوجه شدم که چه  وظیفه سخت و طاقت  فرسایی بر دوشم سنگینی می کند و ....

 بعد از اتمام جلسه و خروج از شورای شهر، بعضی از دوستان در حالی که دلسوزانه با گفته های آقای مسوول شورا همصدا شده بودند و گویا خود شان نبودند که تا ساعاتی پیش با توپ پر جهت مطرح کردن بی عدالتی و کم کاری همین آقایان به شورا مراجعه کرده بودند، برای این برخورد معصومانه و صادقانه!! به نوعی او را تحسین میکردند . 

من که از این صداقت غیرقابل باور و شاید ریا کارانه این آقا، احساس چندان جالبی نداشتم در این اندیشه بودم که خوب است  این عضو گرامی شورا، نفر اول انتخابی شهروندان محترم شهر است ، وای به حال نفرات بعدی که در پست معاون و ...مشغول به خدمت گذاری هستند.

 چرا حالا که او خود اذعان به ناتوانی در خدمت به مردم میکند ، این مهم را به شخص دیگری  نمی سپارد؟

آیا همین شخص در دور بعدی خود را کاندید این پست نخواهد کرد ؟

آیا در تبلیغات انتخابات بعدی به ضعف مدیریتی خویش اشاره خواهد کرد ؟

و چندین آیای دیگر ...

من هیچگاه از بحث های سیاسی و مجادله های اینچنینی دل خوشی نداشته و در حد امکان سعی در کناره گیری از این دست مسایل را دارم، ولی در افکار خود با سبک سنگین کردن اتفاقات سیاسی و چینش پازل واری از رویداد های  اتفاق افتاده ،  سعی درآن دارم  که بتوانم از تناقضات ، صداقت ها ، دروغها ، سیاست بازی ها ،شعارهای واهی ، وعده های انجام گرفته و نگرفته ، خدمت گذاری ها صادقانه و بدون چشم داشت  و ... خیلی چیز های دیگر به مطلوبی برسم که در ذهن خود ساخته ام و مطمین هستم حداقل این سود را برای من  دارد که  سنگ چیزی را به نام سیاست به سینه نمیزنم که روزی صاحب آنرا به عرش و روز دیگر به خاک ذلت می کشاند.

  

+ نوشته شده توسط ج .آ در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:14 |
شوخی در محافل جدی  13

از سرلشگر بوذر جمهری نقل میکنند :که از ستاد ارتش طبق امریه رضا شاه، دستور داده شده بود ، فرماندهان حق ندارند به سربازان فحش بدهند ؛فرمانده لشگر اول سر لشگر بوذرجمهری بلافاصله دستور داد شیپور بنوازند ، وقتی تمام سربازان لشگر جمع شدند بوذرجمهری بخشنامه را خواند و خود ضمن تفسیر آن گفت :از امروز هر پدر سوخته یی که به سربازان فحش بدهد ، دستور میدهم پدر قرمساقش را جلوی سربازان در بیا ورند ، فهمیدید ؟ بروید گورتان را گم کنید..

+ نوشته شده توسط ج .آ در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:4 |
داریوش
+ نوشته شده توسط ج .آ در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:28 |
شوخی در محافل جدی ۱۲

صحبت از حاضر جوابی های اصفهانی ها بود و هر کس مثالی میزد یکی از سپهبد های ارتش که در آن محفل شرکت داشت گفت: اینهم واقعه ایست که به سر من آمده است:

روزی از گردش بازگشته و از اسب پیاده شده به خانه میرفتم ، بر حسب تصادف سربازی که پشت سرم می آمد غیبت کرد، ناگزیر کودکی را که آنجا بود  و از لهجه اش معلوم بود اصفهانی ست  صدا زدم ،او به جلو آمد گفتم: بچه جان  این اسب را نگهدار تا مستخدم من بیاید، مطمین باش که گاز نمی گیرد ... پسرک پرسید: آقا لگد هم نمیزند؟  گفتم: خیر پسرک دوباره پرسید: آقا فرار نمیکند ؟ با بی حوصله گی جواب دادم :نه عزیزم نترس ...

پسرک با قیافه حق به جانبی گفت : قربان این شما هستید که میترسید ، اسبی که نه گاز میگیرد  و نه لگد میزند  و نه فرار میکند چه احتیاجی به این دارد که کسی افسار آن را نگهدارد ؟ اینرا گفت و دور شد ...
+ نوشته شده توسط ج .آ در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:44 |
 
+ نوشته شده توسط ج .آ در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:48 |
روزی بهنیا معاون وزارت دارایی به دکتر خوشبین

 بطور شوخی گفت: پدرمن ا ز مصاحبت با بچه

سید ها خیلی خوشش میاید..( باید دانست که

دکتر خوشبین سید بود ). دکتر که مردی لطیفه گو 

 بود بلافاصله پرسید: خانم والده راجع به بچه

سید ها چیزی نفرموده اند !!؟

+ نوشته شده توسط ج .آ در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:28 |
پیاده رو  قیر ریزی شده .....

+ نوشته شده توسط ج .آ در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:36 |



شوخی با خوانندگان      دانلود

        ۱357

+ نوشته شده توسط ج .آ در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:29 |

دو سال قبل (1332) عده ای از بازاری ها به دیدن آیت الله کاشانی رفته

و از او تقاضا کردند که اولا آیت الله دستور بدهند که زنها چادر سر کنند  و دیگر اینکه خانمها را از ادارات بیرون کنند. آیت الله گفت : والله امروز ما سر گرم مبارزه یی حیاتی هستیم بدیهی ست که متوجه این مسایل  هستیم  ،البته بموقع اقدام می کنیم ...

یک حاجی بازاری که نزدیک ایشان نشسته بود اصرار کرد: پس اقلن دستور بفرمایید خانمها را از ادارات بیرون کنند ، چرا مردها بیکار بمانند و خانم ها کار کنند . آیت الله بدون آنکه جواب سوال را بدهد از وی پرسید  :حاج آقا چند تا زن داری ؟

او گفت:  یکی حاج آقا!

آیت الله  کاشانی گفت : الان تعهد کن، یکی از زنهای اداری را عقد کنی و متکفل خرج او بشوی ، من دستور میدهم او را بیرون کنند . بعد رو کرد به حضار و گفت : هر کدام از شما اصرار دارید که زنها اخراج شوند ، باید همین کار را که گفتم بکنید . در این موقع بود که همه سر به زیر انداختند زیرا کسی حاضر به قبول این پیشنهاد نشد و به کلی روی سخن برگشت ...

+ نوشته شده توسط ج .آ در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:32 |


Powered By
BLOGFA.COM